عارفانه , عاشقانه , شاعرانه

مارا به چشمِ کم منگر کز طریق عشق """ جبریل را به خاک در ماست التجا

یاد تو

ز بس به یاد تو من شب خدا خدا کردم

به بارگاه خدا محشری به پا کردم

قسم به چشم تو در عشق من ریا نبوَد

اگرچه گریه و زاری بی ریا کردم

بیاد دامنت افتادم و چو طفل یتیم

سری به زانوی غم برده گریه ها کردم

فزون ز طاقت من بود این غم سنگین

ز بار های گران پشت خود دوتا کردم

تو همچنان نفس من حیات بخش منی

به هر نفس که کشیدم ترا دوعا کردم

هوای بوالهوسی نیست بر سرم باز آ

که عشق پاک ترا از هوس جدا کردم

کجاروم به کی بسپارمش بماند غریب

دلی که با غم عشق تو مبتلا کردم

بریدم از همه عالم به همت غم تو

به دست حادثه سر رشته را رها کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 18:33  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

همه خفتند بغیر از من پروانه و شمع

قصۀ ما دوسه دیوانه دراز است هنوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 18:59  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

اگر اسیری را در خواب دیدید بیدارش نکنید . شاید آزادی را در خواب می بیند .... قریشی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 18:53  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

الهی آشنا گردان بمن آن دردمندی را ()() که از گلهای باغ سینه اش بوی تو میآید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 20:51  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

شمع را گفتند که این لرزیدنت از بهر چیست ؟ ()_() گفت میلرزم که ناز عاشقان لرزیدن است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 23:28  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

شبی مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ()_() من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 23:25  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

ای تو بهترین بهتران

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 23:21  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

تا صبحدم

تا صبحدم بیاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 1:50  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

کجایی دلبر من

اگر ای آسمان خواهم که یکروز

ازین زندان خاموش پند بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم؟

زمن بگذر که من مرغ اسیرم

کجایی دلبر من ز عشقت بیقرارم

میروی ز عشقم جانا کجایی تو؟

در انتظارت ماندم جانا کجایی تو؟

ترا میخواهم و دانم که هرگز!

به کام دل در آغوشت نگیرم!

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغ اسیرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 1:31  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

گلی خوشبوی

گلی خوشبوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گلی نا چیز بودم

ولیکن مدتی با گل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد

وگر نه من همان خاکم که هستم

گلستان سعدی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 15:11  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

الا ای لعبت ساقی ز می پرکن مرا جامی

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی

که پیدا نیست کارم را درین گیتی سر انجامی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 20:27  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

احمد ظاهر هنرمند دلها و روانها

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 20:8  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

باز آمدی ای جان من

باز آمدی ای جان من جانها فدای جان تو

جان من و صد همچو من قربان تو قربان تو

من کز سر آزاده گی از چرخ سرپیچیده ام

دارم کنون در بندگی سر بر خطِ فرمان تو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 19:26  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

هر جا که سفر کردم

هرجا که سفر کردم تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی

با هرکه سخن گفتم پاسخ ز تو بشنفتم

بر هرکه نظر کردم تو در نظرم بودی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 19:16  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

سید فیض الرحمن قریشی

بدین تمکین که ساقی باده در پیمانه میریزد  ><><  رسد تا دور ما دیوار از میخانه میریزد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 1:38  توسط سید فیض الرحمن قریشی  | 

ای تیر غمت را دل

ای تیــر غمت را دل عشــاق نشانــــه

جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه

گه معتکف دیرم و گــه ساکــن مسجد

یعنی که تو را می طلبم خانه به خانـه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 1:17  توسط سید فیض الرحمن قریشی  |